تبليغاتX
جک سرا

جک سرا

امیدوارم دقایقی را که در این وبلاگ به سر می برید شاد باشید .

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام 

 

  

 اميدوارم  دقايقي را كه در اين وبلاگ سپري مي نماييد شاد و لبهايتان خنده وار و با

 

نشاط و پر هيجان باشيد  .

 

   وبلاگ فوق  قصد  بي احترامي به  هيچ كدام از اقليتهاي قومي رانداشته  و فقط جهت

 

 سر گرمي مي باشد. 

 

لحظاتي شاد داشته  باشيد و نظر يادتون نره .... متشكرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:32  توسط محمد تقی حسین بر   | 

دهکده جک

Dahkada jok

 

 

  warningهشدار:

 

توصيه اول وآخر :

 

مطالعه صفحه فوق يه كم صحنه داره و براي كودكان

 

زير 63سال و بانوان توصيه نمي شود .

 

ضمنا" اگر جك ها  بي مزه بودن براي مزه استفاده از نمك پاش توصيه مي شود و در

 

غير اين صورت به خوشمزگي خودتون ببخشين .

 

تذكر : خوانندگان محترم مي توانند جكهاي خود را در قسمت نظرات و يا به صورت اييمل

 

ارسال و چنانچه كه مايل به درج نامشان باشند با نام وي در اين وبلاگ ثبت مي شود .

 

از طرف نويسنده  وبلاگ   :

 

محمد تقی حسین بر

 

Mohammad taghe hussein bor

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:29  توسط محمد تقی حسین بر   | 

1

***************لحظاتي شاد را برايتان آرزو مي نمايم ****************

 

مي دونين تفاوت شهرداري با صدا و سيما چيه ؟  .***. شهرداري آشغال جمع مي کنه    .***. 

 

صداوسيما آشغال پخش مي کنه

 

بلوچ رو مي برنش  جهنم به هش مي گن خوب  حالا كه مي ري  جهنم از خدا  چي مي خوايي  مي

 

گه يه  تويوتا 85  به هش مي دن  روز بعد ميبينن هيچ كس تو جهنم نيست ميرن تحقيق

 

ميكنن ميبينن بلوچه  همه رو قا چاقي وارد بهشت كرده

 

                              يارو تو ما شينش بنزين سوپر مي ريزه د ستيه  ما شينش  نمي خوابه .

 

تركه مي ره حج اونجايي كه شيطو نو سنگ مي زنند سنگ كم مياره شروع مي كنه به شيطون

 

فش ناموسي   مي ده

 

رشت زلزله مياد، رشتيه ميره بالاي سر جنازه زنش وميگه فقط ديوار روت نخوابيده بود كه اونم

 

خوابيد.

 

رشتيه پاي كامپيوتر جو ميگيرتش زنشو (سند تو ال) ميكنه

 

 

به رشتیه میگن بگو به جون زن و بچم .

                                           

                                       میگه: به جون رشت و حومه.

 

چوپان دروغگو مي ميره تو قبر ميپرسن اسمت چيه؟ميگه دهقان فداكار

 

بچه هه به دنیا میاد یه دستش مشت بوده مشتشو باز می کنن می بینن توش قرص ضد حاملگیه!

 

میدونی معنی کلمه ی LOVE چیه؟

 

L : لایق دوست داشتن بودن

 

O:امیدوار بودن به اینده ای روشن

 

V : وفا دار بودن در عشق

 

E: انرزی هسته ای حق مسلم ماست

 

به رشتیه میگن نظرت در مورد انرژی هسته ای چیه؟

 

میگه : انرژی هسته ای مثل ناموس می مونه که استفاده صلح امیزش حق مسلم همه ی ماست.

 

ی غضنفر تو هواپيما تفنگشو ميذاره رو مخ خلبان و ميگه:از همينجا صاف ميري بندرعباس خلبانه

 

ميگه:حالا چرا بندرعباس؟

 

میگه :آخه دوستم قراره از اونجا قاچاقي ببردم دوبي.

 

او غضنفر حال نداشته بره حموم جاش یه کپسول چرک خشک کن میخوره.

 

می به یارو میگن چرا زن نمیگیری؟ میگه ای بابا.کی میاد زنش رو بده به ما؟

 

 

یارو کفترشو گم میکنه تو روزنامه اگهی میده بیوه بیوه.......

 

. یارو میره بازار کدو بخره در مغازه که میرسه اسم کدو رو یادش میره میگه: ببخشید اقا گلابی خانواده

 

دارید؟؟؟

 

غضنفر مي‌ميره مي‌ره اون دنيا، ازش مي‌پرسن چي شد مردي؟ ميگه داشتم شير مي‌خوردم ! ميگن: شيرش

 

فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست

 

به بگور برره ميگن يه شعراز خودت در وكن ميگه:

 

ديشب در ماه روي تو را ديده بيدم انگار كه ، فضانوردها در ماه ريده بيدند. خوب بيد

 

رشتیه میره خونشون چراغ و روشن میکنه میبینه یکی رو زنش خوابیده، ....دوباره چراغ و خاموش می

 

کنه میگه؟جواب ابلهان خاموشیه

 

پسر ميگه: ببخشيد اسم شما چيه ؟

 

دختر با ادا ميگه :عطر گل ياس اسمم ثريا س وبعد از پسر اسمش را مي پرسد

 

پسر ميگه:گوز تو هوا پخشه اسمم جهان بخشه

 

رشتیه به دوستش میگه : خاک بر سر بی غیرتت کنن....زنم خالکوبی عکس خواهرتو رو شیکم اصغر اقا

 

دیده!!!

 

رشتیه واسه اینکه به بچه محلاش ضد حال بزنه میره زن ایدزی میگیره!!!

 

غضنفر یه سکه میندازه هوا شیر میاد فرار میکنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:27  توسط محمد تقی حسین بر   | 

آخ جون بازم جك

 

ها، ها، ها ...!

 

غافلگيري

از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»

پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.»

اشتباه

 

شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ

 

براي ديوار روبه روست.»

 

دنياي گنجشكي

يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد،

 

مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

 

موهاي سفيد

 

پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»

پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»

 

طرفداري

دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»

دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»

اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»

دومي:« مي روم بالاي درخت.»

 

اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»

دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»

اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»

دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»

اولي: «اگر گودال هم نبود؟»

در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!

 

پشيماني

شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه

 

عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را

 

بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»

 

 

لطيفه هاي ملا نصرالديني

 

علت جنگ

 

شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن

مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!

 

راه گم كرده

 ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به

 

طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي

 

گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و

 

گفت راه قبرستان از آن طرف است!

 

كندن بال مگس

 

ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي

كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي

مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي

شود!

 

عقل سالم

 

زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم

راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز

عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!

 

 

نصيحت پدرانه

پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»

پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 

موش مردگي

يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

 

در چشم پزشكي

پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»

بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 

 

در كلاس درس

معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»

دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

 

نشاني

اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:

« اين جا چهار راه سعدي است؟»

شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 

فراموشي

مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه

 

كار كنم؟»

پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

 

در كلاس رياضي

معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش

 

مي ماند؟»

ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»

 

تكرار تاريخ

پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار

 

شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»

 

پدر: «بله پسرم!»

پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»

پدر:« بله پسرم!»

پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

 

آموزش

از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»

 

مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

 

واي ...!

مشتري: « اين كت چند است؟»

فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»

مشتري: « واي! اون يكي چي؟»

فروشنده: « دو تا واي!»

 

آرزوي سلامتي

روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.

او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»

شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

 

اسفناج

يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»

دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»

 

 

 

نسخه دكتر

بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»

دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»

بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»



بيكاري

شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

در عكاسي

عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»

مشتري:«مجاني!»

 

به شرط چاقو

مردي بادكنك فروشي باز كرد، اما بعد ازمدتي ورشكست شد، چون بادكنك هايش را به شرط چاقو

مي فروخت.
 
در كلاس فارسي

معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در

اين جمله چه نوع كلمه اي است؟

دانش آموز:« اجازه!  حرف اضافه.»

 

درسينما

اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»

دومي:«مي تواني حرفت را ثابت كني؟»

اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»

 

در كلاس زيست شناسي

معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»

سعيد:«قورباغه و برادرش.»

 

دروغگوها

اولي: «يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت.»

دومي: «عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟»

دزدي

 

خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»

دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.»

 

استراحت

اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»

دومي:« خب يك كم استراحت كن.»

 

نقاش تنبل

اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»

دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب

بيدار نمي شود.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:59  توسط محمد تقی حسین بر   | 

جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!

 

* دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.

* روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!

* فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.

* ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.

* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.

* از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.

* زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.

 

خارج از متن

 

 

دزدي عمر

از كسي پرسيدند:« چند سال

داري؟»

گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »

رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس  پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»

مولوي، « مثنوي »

سكوت

در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.

معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»

گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام،

 

سكوت بهتر است.»

محمد عوفي،« جوامع الحكايات»

 

جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!

 

غروب از قايم‏باشك شب و روز خسته شد.

 

براي اينكه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل كرد.

 

نگاهش آن‏قدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.

 

در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.

 

ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.

 

عكس توقف زمان است.

 

آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.

 

آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.

 

هر لقمه‏اي را كه فرو ميدهم، معده‏ام فرياد مي‏زند: خوش آمدي!

 

وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.

 

براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.

 

لطيفه هاي از آب گذشته!!!

 

 

در اتوبوس

اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت

 

آقا! ممكن است هل ندهيد!

مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.

 

در استخر

فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد

و گفت: بيا بيرون كارت دارم.

فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم

 

اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.

 

چشم نخوردن

جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟

سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!

 

عينك دودي

 

روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد:    چقدر نوشابه سياه!



شيوه مطالعه

اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»

دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»

اولي:« اولش چه طور بود؟»

دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»

 

 

 

تاريخ سيب زميني

معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»

دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»

 

 

 

آرزو

سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»

خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»

سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»

خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

 

قوه بينايي

اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»

دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»

 

 

 

در كلاس رياضي

معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و

دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»

در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »



 

آرزوي بهبود

روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما

 

گردنم هنوز درد مي كند.»

آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»

 

علت

پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان!  توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»

مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»

پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!»

 

 

 

راه حل

اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»

دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

شكار شير

اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»

دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»

اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
 
توصيه مادرها

مادر: «پسرم!  باز هم كه با اميد دعوا كرده اي!  مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا

 

عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»

پسر:« بله مادر جان!  گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا ۳۰ بشمارد!»

 

 

 

حادثه

يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و

 

كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

قصه تكراري

روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»

كلاغ با خونسردي مي گويد:

« كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»

 

بي سوادي

پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش 

 

 مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »

پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

 

خبر بد

پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »

پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به

 

بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه

مي شود»

 

غربت

يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»

مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»

 

احوال پرسي

اولي: «حالت چه طور است؟»

دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»

 

وارونه

فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد

اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار

روبه روست.»

 

لاف زني

روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي

هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به

جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»

 

مسابقه فوتبال

ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»

دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه

كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»

در كلاس علوم

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»

دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي

گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»

دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

 

راننده ناشي

شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين

 

ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»


دست پخت

از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»

جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»

 

در تيمارستان

رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي

هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»

مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»

رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»

 

در كلاس رياضيات

معلم به دانش آموز: اگر تو

۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟

دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»

معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»

دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»

 

خواب

اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»

دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»

اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»

دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»

 

علت طاسي

اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»

دومي: «باد.»

اولي: «چرا باد؟»

دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»

 

 

در كلاس علوم

معلم:« حامد!  توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »

حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»

 

 

نصف پرتقال

معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت

شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»

دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»

معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»

دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

 


ها، ها، ها ...!

 

آرزوي كودكي

اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟

دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!

 

اسب

اسب كشاورزي را دزد برده بود. يكي گفت: «تقصير خودت بود كه اسب را خوب نبستي.»

ديگري گفت: «تقصير پسرت بود كه در طويله را باز گذاشته بود.»

كشاورز گفت: «همه تقصيرها از ماست. دزد بيچاره هيچ گناهي ندارد!»

 

 

پوست موز

يك نفر پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد بيفتيم!»

 

 

آرزوها

يك روز به يك نفر مي گويند: «سه تا آرزو كن.»

- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه

يك ۲۰۶ پيدا كنم.

- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟

- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.

 

امتحان تاريخ

معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني، بگو

اسكندر مقدوني كه بود.

- نمي دانم.

- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟

- نمي دانم.

- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟

- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.

 

 

مسأله كوچك

دو نفر از كاركنان راه آهن با هم صحبت مي كردند.

اولي مي گويد: «شنيدي پرويز را اخراج كردند.»

دومي: «آره، مي گويند بي اجازه وارد اتاق رئيس شده بود.»

اولي: «اي بابا به خاطر مسأله به اين كوچكي؟»

دومي: «آخر او با لوكوموتيو وارد اتاق رئيس شده بود!»

 

علت نمره صفر

پدر: بگو ببينم چرا تو هميشه نمره صفر مي گيري؟

پسر: چون من ته كلاس مي نشينم.

پدر: چه ربطي دارد؟

پسر: آخر شاگردهاي كلاسمان زيادند، وقتي نوبت من مي شود، ديگه نمره اي جز صفر نمي ماند!

 

بيست سؤالي

شركت كننده: «تو جيب  جا

مي شود؟»

مجري: «بله، ولي اگر بگذاري توي جيب، جيبت ماستي مي شود!»

 

اكثريت

از ديوانه اي پرسيدند: «چرا تو را به ديوانه خانه آورده اند؟»

ديوانه پاسخ داد: «من فكر مي كردم همه مردم دنيا ديوانه هستند و همه مردم دنيا هم فكر

مي كردند من ديوانه ام. بالاخره اكثريت برنده شدند!»

 

تنبلي

دانش آموز تنبلي به دوست خود گفت: اي كاش در مدرسه هم مثل بعضي از مغازه ها كه بالاي ديوار

آن نوشته اند: جنسي كه فروخته شد پس گرفته نمي شود، مي نوشتند: درسي كه داده شد، پس گرفته

نمي شود!

 

 

بدون ترديد

اولي: آقاي دكتر، من فكر مي كنم عينك لازم دارم.

دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است.

 

فاصله خنده و گريه

از شخصي پرسيدند: فاصله ميان خنده و گريه چيست؟

او جواب داد: انسان با چشم گريه مي كند و با دهان مي خندد،

فاصله ميان دهان و چشم هم دماغ است.جكستان

 

رژيم غذايي

اولي: من تصميم گرفته ام بعد از اين، فقط غذاهاي گياهي بخورم.

دومي: لابد با مشورت دكتر تصميم گرفته اي؟

اولي: نه، با مشورت قصاب محل، چون او ديگر حاضر نيست به من نسيه بفروشد.

 

در مطب روان پزشك

دكتر: خب، بيشتر، وقتي به چه چيزي فكر مي كني افسرده مي شوي؟

بيمار: راستش را بخواهيد، به پرداخت ويزيت!


قدرت

اولي: پدر من با يك دست، هر اتومبيلي را كه بخواهد مي تواند نگه دارد؟

دومي: دروغ نگو! مگر ممكن است؟

اولي: آخه پدر من افسر اداره راهنمايي و رانندگي است.

 

مسابقه

اولي: چرا اسب تو توي مسابقه برنده نشد؟

دومي: چون اسب من خيلي

با ادب است، به اسب هاي ديگري مي گويد: اول شما بفرماييد.

 

استدلال منطقي!

قاضي: مرد حسابي، چرا از ديوار مردم بالا مي روي؟

دزد: خب براي اينكه درهاي خانه هايشان بسته است!

 

خواب و خوراك!

اولي: ديشب خواب ديدم يك ظرف ماكاروني خورده ام.

دومي: براي همين است كه بلوز دستبافت نصف شده است!

 

بيماري

يك نفر مي رود مطب دكتر و مي گويد: «آقاي دكتر، مشكل من اين است كه كسي مرا تحويل

نمي گيرد!»

دكتر مي گويد: «مريض بعدي!»

 

در كلاس فيزيك

معلم از دانش آموز پرسيد: جسم شفاف چه جسمي است؟

دانش آموز جواب داد: جسمي كه نور از آن عبور  كند.

معلم: دو تا مثال بزن!

دانش آموز: نردبان، غربال.

 

در كلاس دستور

معلم به دانش آموز :«يك جمله بگو در آن چاي باشد.»

دانش آموز :«اجازه ! قوري.»

 

مشكلات

روزي سه نفر در مورد مشكلات خود صحبت مي كردند.

اولي گفت: وقتي پاي پله

مي ايستم، نمي دانم بايد بالا بروم يا پايين؟

دومي گفت: وقتي جلو يخچال مي ايستم، نمي دانم در يخچال را ببندم يا باز كنم؟

سومي گفت: خدا را شكر كه من اين قدر دچار فراموشي نيستم. براي اين كه چشم نخورم، به در چوبي

 

مي زنم و بعد مي گويم: «كي در مي زند؟!»

 


علت

اولي: چرا دستت شكسته

است؟

دومي: ديروز روي ديوار راه مي رفتم كه يك دفعه ديوار تمام شد و افتادم.

 

 

 

دلخوري

معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت كمك نمي گيري؟

دانش آموز: آخر او از دست شما دلخور است.

معلم: از دست من، چرا؟

دانش آموز: چون شما هفته قبل به انشاي او نمره بدي داديد!

 

 

 

شكارچي ها

شكارچي اول: ببين چه كبك زيبايي شكار كرده ام.

 

شكارچي دوم: اين كه كلاغ است نه كبك.

شكارچي اول: نه ديروز برادرش را زدم، امروز او لباس سياه پوشيده است!

 

دست يا زبان

مادر: پرويز جان، مگر زبان نداري كه دستت را دراز مي كني وسط سفره؟

پرويز: زبان دارم ، ولي زبانم به وسط سفره نمي رسد!

 

 

اسب با ادب

اولي: چرا اسب تو در مسابقه برنده نشد؟

دومي:  چون اسب من خيلي با ادب است و به بقيه اسب ها مي گفت اول شما بفرماييد!

در همسايگي

محسن به همسايه اش گفت: «جلوي اين سگت را بگير! امروز جوجه ما را خورده است.»

همسايه او با خوشحالي گفت: «خوب شد گفتي كه ديگه امروز بهش غذا ندهم.»

 

 

در كلاس  فارسي

معلم به دانش آموز: ساعت را بخش كن!

دانش آموز: اول سا دوم عت.

معلم: صداشو بكش!

دانش آموز: تيك تاك! تيك تاك!

 

پرحرفي

اولي: ببخشيد با حرف هايم سرشما را درد آوردم.

دومي: نه اختيار داريد. من حواسم جاي ديگر است.

 

در كلاس فيزيك

دبير فيزيك: اگر بخواهيم ساختماني را سيم كشي كنيم و لامپ هاي اتاق را به طور انشعابي ببنديم،

چه مي كنيم؟

دانش آموز: اجازه آقا! سيم كش مي آوريم.

 

نهايت ادب

دكتر: آقا جان! بفرماييد بيماري شما چيست؟

بيمار: هر چه شما صلاح

بدانيد.

شعبده بازي

پسر: بابا ديدي توي سيرك چطور شعبده باز دستمال را تبديل به گل كرد؟ چقدر شعبده باز ماهري

بود!

پدر: اگه اين طوره پسرم، خودت هم شعبده باز ماهري هستي چون به راحتي يك دسته اسكناس را

تبديل به يك توپ مي كني!


اسب بخار

مردي در هواي سرد، اسبي را ديد كه از بيني اش بخار بيرون مي آمد.

با خود گفت: فهميدم، پس اسب بخار كه مي گويند همين است!

 

عموم

اولي: با عمويت كجا مي روي؟

دومي: او را مي برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خريد براي عموم آزاد است!»

 

قوه بينايي

اولي: آيا به نظر تو هويج باعث تقويت قوه بينايي مي شود؟

دومي: بله، قطعاً؛ چون تا به حال خرگوشي نديده ام كه عينك زده

باشد!

 

بيماري

اولي: من يك پسر دارم كه هر روز بيشتر شبيه من مي شود؟

 

دومي: اگر وقت داري ببر دكتر تا جلوي اين بيماري را بگيرد!

 نام گذاري

اولي: اسم پسرت را چه گذاشتي؟

دومي: سامان.

اولي: سيمان بگذاري بهتر است، سنگين تر است!

 

صرف فعل خوردن

معلم: سعيد فعل خوردن را صرف كن!

سعيد: آقا اجازه! با قاشق و چنگال؟

 

2-سمنانیه کارت اینترنتش تموم میشه میندازتش تو آب جوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:58  توسط محمد تقی حسین بر   | 

روش های دختر یابی . جوک های باحال

 

(ديگه خودتون ببخشيد)

 

روش هاي دوست يابي ديگه ...

 

روش متلکی :این روش کهنه ترین و قدیمی ترین و مرسوم ترین و پر استفاده ترین و هر چی ترین

 

دیگه که فکرش رو بکنید هست بطوری که دانشمندان در تیر برق های تمدن آن را به وضوح مشاهده

 

نمودند و سلسله جواتیان دستی در این کار داشت تا آنجا که در تپه های الوات آباد و در غارهای حومه

 

آثار تمدن و متلک های اولیه یافت میشود

 

 تبصره :( جیگرت رو بخورم هلو)

 

   روش خوابکی :د ر این روش در صورت مشاهده ضعیفه ایی در کنار خود به تدریج گردن خود را شل

 

کرده و به طرف وی مایل شوید تا آنجا که کم کم در آغوش وی خوابیده  د باشید.

 

تبصره :( انعطاف پذیری گردن نکته کلیدی این روش است)

 

روش پرتابی : در این روش می باید جسمی را به طرف سوژه پرتاب کنید . بدیهی است دقت در پرتاب

 

و هدف گیری دقیق از ملزومات کار است

 

تبصره :( می توان از بازوکای قابل حمل ساخت چک اسلواکی استفاده کرد در فواصل دور استفاده از

 

خمپاره انداز ساخت اوکراین توصیه میشود)

 

روش گشادی : در این روش که باز هم در تاکسی مورد استفاده قرار میگیرد . آنقدر گشاد بشینید که

 

ضعیفه پرس شود

 

تبصره :( برای انجام بهتر این روش صندلی عقب پنج نفر سوار شوند)

 

روش خرکی : این روش تنها نیاز به شجاعت . دلیری . بی باکی و امثال الهم دارد . در طول تاریخ تنها سر

 

سلسله و قطبیان الواتان موفق به

 

چنین امری گشته اند . بدین ترتیب که از در و دیوار و پنجره بالا رفته و در اختفا و دور از چشم پدر و

 

مادر و برادر از پنجره وارد اتاق مورد نظر شوید

 

تبصره :( توصیه میشود بچه محل هایتان را به همراه داشته باشید.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:50  توسط محمد تقی حسین بر   | 

در پايان با زم  مي گم نظر يادتون نره  

 

وبرايتان آرزوي موفقيت و سرافرازي مينمايم .

 

نظرات انتقادات و پيشنهادات شما در روند رشد و بهبود وبلاگ تاثير به سزا يي خواهد داشت . پس با

 

نظريه خود در روند پيشرفت وبلاگ سهيم باشيد .

 

سپاسگذارم محمد تقي حسين بر

 

سيستان وبلوچستان  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:47  توسط محمد تقی حسین بر   | 

هشدار : هرگونه كپي برداري فقط با ذكر

 

منبع مجاز مي باشد .

 

               در غير اين صورت   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:46  توسط محمد تقی حسین بر   |